

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۵
هر روز بامداد به آیین دلبری
ای جان جان جان به من آیی و دل بری
ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی
وی روی من گرفته ز روی تو زرگری
هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی
اکنون نماند دل را شکل صنوبری
هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو
چون لولیان گرفته دل من مسافری
این شهسوار عشق قطاریق میرود
حیران شدم ز جستن این اسب لاغری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و دلبستگی عمیق خود اشاره میکند و تأکید میکند که هر روز و هر شب به نوعی جدید با معشوق خود روبهرو میشود. او از تغییرات مداوم احساساتش و جذابیتهای جدیدی که معشوق به زندگیاش میآورد، میگوید و توصیف میکند که چگونه عشقش او را به سفری ناگهانی و پرهیجان میبرد. شاعر عظمت و سختیهای عشق را به تصویر میکشد و نگران است که آیا میتواند به درستی در این مسیر پیش برود. او از دل میخواهد که به عشق واقعی و عمیق و نه سطحی فکر کند و در نبرد عشق، به شجاعت و جنون نیاز دارد. در پایان، شاعر به نیاز به اقدام و تمرکز در زمانهای حساس اشاره میکند، و از دل میخواهد که به عشق واقعی بازگردد و تسلیم سطحینگری نشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
