

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶
شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
بر تو حرام نیست که محبوب ساحری
میبند و میگشا که همین است جادوی
میبخش و میربا که همین است داوری
دریا بدیدهایم که در وی گهر بود
دریا درون گوهر کی کرد باوری
سحر حلال آمد بگشاد پر و بال
افسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب میخرد
ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به بررسی جادو و عشق میپردازد و از تضاد میان حق و باطل سخن میگوید. شاعر به بیان این نکته میپردازد که در عشق، هرگونه عمل جادوگونه و الحاقی میتواند مجاز باشد و حتی در اوج مشکلزایی به نظر برسد. او از چالشهای عشق و دلدادگی میگوید و به مسائلی نظیر مرگ و زندگی در عشق اشاره میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت گذر از مشکلات زندگی به مثابه پل و قنطرهای برای رسیدن به حقیقت عشق و معنا تأکید دارد. دنیا را مکان موقتی میداند و از ضرورت پیوستن به مسیر حقیقی و ناب سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
