

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۷
هر روز بامداد درآید یکی پری
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتی
ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منم
ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی
ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمی
محتاج آفتابی گر صبح انوری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا به تجلی عشق و اشتیاق به خدا میپردازد. شاعر به گونهای توصیف میکند که هر روز نیرویی عارفانه او را به سمت عشق میکشاند و او را از دنیا جدا میکند. او به دنبال حقیقت و زیبایی در عشق است و میگوید که هیچ چیز نمیتواند جان او را راضی کند جز عشق الهی. مولانا با بیان تصاویری از دنیای روحانی و مادی، به اهمیت اتصال با حقایق معنوی و پرهیز از دنیاگرایی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میگذارد که دل و جان باید در جستجوی عشق حقیقی باشند. در نهایت او به این نتیجه میرسد که تنها عشق و ارتباط واقعی با معشوق میتواند انسان را به کمال برساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
