

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۸
ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
وز شور خویش در من شوریده ننگری
بر چهره نزار تو صفرای دلبری است
تا خود چه دیدهای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی
نی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان
خورشیدوار پرده افلاک میدری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری
نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دل خود خطاب میکند و از حال و هوای آن در بامداد میگوید. او دل را به خاطر شور و حرارتش یادآور میشود و به زیبایی و دلبری آن اشاره دارد. شاعر از عشق و ازسالشتگیهای عمیق خود سخن میگوید و میافزاید که دل با آتش و باد و دیگر طبعیتها برتر از آنهاست. او به جستوجوی عشق در زندگی پرداخته و در نهایت به این نتیجه میرسد که دل، اصل هستی و جمعکردهٔ تمام ویژگیها است و از هر دوگانگی و محدودیتی آزاد است. در پایان، شاعر از رنجهای خود مینالد و این دردها را نشانهای از عشق عمیقش به دل میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
