

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۹
هر روز بامداد طلبکار ما توی
ما خوابناک و دولت بیدار ما توی
هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار
زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی
دکان چرا رویم که کان و دکان توی
بازار چون رویم که بازار ما توی
زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی
زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی
ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل
ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با زبان استعاری به جستجوی معشوق میپردازد و تأکید میکند که تمام سعادت و خوشیهای او تنها از وجود معشوق ناشی میشود. او میبیند که زندگی و کارش بیمعشوق بیمعناست و معشوقش به مانند دکان و بازار است که همگان به سوی آن میروند. همچنین، او از قرار گرفتن در دلهای عاشقانه و تلاش برای درک عشق واقعی سخن میگوید. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریزی، وجود او را به عنوان نور و حقیقتی که زندگیاش را روشن کرده، معرفی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
