

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۸۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۰
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
اندر جهان مرده درآیی و جان شوی
اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی
و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنی
و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نو
چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی
گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و تأثیرات معنوی آن میپردازد. او به لحظات خاصی اشاره میکند که در آن عشق میتواند انسان را متحول کرده و از نشانههای ظاهری رها کند. عشق، انسان را قادر میسازد تا از قید و بندهای دنیا آزاد شود و در عین حال به درک و بصیرتی عمیقتر برسد. در این مسیر، هر فرد باید به خاموش شدن و دروننگری بپردازد تا به حقیقت وجودی خود و عشق دست یابد. شاعر با اشاره به ویژگیهای مختلف عشق، از انسان میخواهد که از صفات زشت دوری کند و به سمت صفات پاک و زیباییها برود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
