

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۶
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای
یک یک بگو تو راز چو از عین خانهای
از بیم آتش تو زبان را ببستهایم
تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانهای
هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل را
باد چراغ عقلی و باده مغانهای
یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی
یا در میان هر دو تو شکل میانهای
گویند عاقلان دم عاشق فسانهای است
شب روز کن چرایی اگر تو فسانهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و معشوق میپردازد و به بیان ارتباط عمیق خود با عشق حقیقی میپردازد. او عشق را به عنوان وجودی یگانه و رازآلود میبیند که در عین سادگی، پیچیدگیهایی دارد. شاعر به تأثیر عشق بر عقل و درک انسان اشاره کرده و به دوگانگی دوستی و دشمنی در روابط اشاره میکند. در نهایت، او عشق را به عنوان منبع فتنهها و زیباییهای دنیا معرفی میکند و از شمسالدین تبریزی به عنوان نماد این عشق یاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
