

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۸
هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی
بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی
اسپت بیاورند که چالاک فارسی
شربت بیاورند که مخمور شربتی
بی خواب و بیقراری شبهای تا به روز
خواب تو بخت بست که بسته سعادتی
از پای درفتادی و از دست رفتهای
بی دست و پای باش چه دربند آلتی
بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی
میدان از آن توست به چوگان تو بابتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عشق و معرفت میپردازد و از بیداری روحانی و تجربههای معنوی سخن میگوید. او از محبوبی یاد میکند که در هر حالتی، حتی در شرایط سخت و بیقراری، حضورش احساس میشود. شاعر به قدرت و مخرتی که در عشق وجود دارد اشاره میکند و از محبوب میخواهد که همچون نور در زندگیاش تابیده و او را متجلی کند. همچنین، او بر این باور است که عشق و معرفت برتر از هر گونه ابزار و قید و بندی است و وجود اصلی انسان در عمق روح او نهفته است. در انتها، شاعر با اشاره به حضرت شمس و نیاز به تبلیغ رازهای عشق و دانش، او را به عنوان یک سفیر معنوی معرفی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
