

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۵
اندر میان جمع چه جان است آن یکی
یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
سوگند میخورم به جمال و کمال او
کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق او
در باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفهاند اگر میوه است او
جمله قراضهاند چو کان است آن یکی
دل موج میزند ز صفاتش ولی خموش
زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی الهی میپردازد و در تلاش است تا عظمتی را تصویر کند که فراتر از شناخت بشر است. او به این نکته اشاره میکند که جلال و جمال الهی در پس پردهای از عدم قابل مشاهده است و این حقیقت برتر از دنیای مادی است. عشق او زندگی را بارور کرده و تمام هستی را تحت تأثیر قرار میدهد، اما از بیان کردن او عاجز است. شاعر با اشاره به چشمی که نمیتواند این زیبایی را ببیند و ضرورت سجود به محبت او، به اهمیت و عظمت عشق اشاره دارد. در انتها، او به شمس تبریزی میگوید که نباید به ظواهر توجه کرد، زیرا حقیقتی در پس آن نهفته است که بالاتر از آنچه میتوان تصور کرد، قرار دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
