

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۶
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
زیرک نبودمی و خردمند گولمی
گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل
گه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی
چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جانها خانه نشین بدی
دربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز
من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات و اندیشههای خود میپردازد و نشان میدهد که بیموهبت عشق و نور الهی، زندگیاش بیمعنا و خالی است. او با استفاده از تمثیلهایی مثل آفتاب و چمن، اهمیت عشق را در زندگیاش بیان میکند و میگوید اگر عشق و محبت وجود نداشته باشد، او نیز بیاعتبار و بیفایده خواهد بود. همچنین، از بیعملی و تنهایی خود مینالد و بر بیثباتی و عدم یقین در مسیر زندگی تأکید میکند. در نهایت، شاعر به نیاز خود به عشق و نور الهی استناد میکند و میگوید بدون این عناصر، زندگیاش صرفاً یک آیندهی تاریک و بیفایده خواهد بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
