

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۰
روی من از روی تو دارد صد روشنی
جان من از جان تو یابد صد ایمنی
آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت
آینه کون شد رفت از او آهنی
مرغ دلم میطپید هیچ سکونی نداشت
مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی
ندْهد بیچشم تو چشم من آینگی
ندْهد بیروز تو روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی
جان منش چون بدید گفت که جان منی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و پیوند عمیق میان خود و محبوب میپردازد. او بیان میکند که وجود او در نور و امنیتی که از محبوب به دست میآورد، غرق شده است. دل او بیوقفه در جستجوی آرامش است و در آغوش محبوب، جایگاه حقیقیاش را یافته است. عشق را به عنوان نی لبکی میبیند که همزمان هم صدای او را میسازد و هم او را در مقابل محبوب، شیرین و پرمغز میکند. همچنین، شاعر بر این نکته تأکید دارد که وجود عشق، انسانی را از فقر به غنای روحی میکشاند و درک درستی از خود و محبوب را به ارمغان میآورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
