

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
یار در آخرزمان کرد طرب سازیی
باطن او جد جد ظاهر او بازیی
جمله عشاق را یار بدین علم کشت
تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی
در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد
کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی
جنبش جان کی کند صورت گرمابهای
صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی
طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود
جنبش پالانیی از فرس تازیی
میزن و میخور چو شیر تا به شهادت رسی
تا بزنی گردن کافر ابخازیی
