

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۵
جان و جهان میروی جان و جهان میبری
کان شکر میکشی با شکران میخوری
ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر
تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری
چهره چون آفتاب میبری از ما شتاب
بوی کن آخر کباب زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست
گر برسانی رواست شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما تا دل مجنون ما
تا غم افزون ما کسب کند بهتری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و وصف حال عاشقانی را به تصویر میکشد که به شدت تحت تأثیر حضور و زیبایی معشوق هستند. شاعر به مخاطب خود میگوید که مانند قمر با نرمی و آهستگی قدم بردارد تا زیباییهایش بیشتر نمایان شود. عشق او را به جایی میرساند که حتی سوختن در این عشق را آموخته است و از آن لذت میبرد. در پایان، شاعر از چشمان معشوق و تأثیری که بر روح و جان عاشق دارد، صحبت میکند و بیان میکند که در این عشق، هر چیز مادی رنگ میبازد و زیباییهای روحانی برجستهتر میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
