

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۶
بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
ای که درون دلی چند ز دل درکشی
ای دل دل جان جان آمد هنگام آن
زنده کنی مرده را جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما
تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی بردری تو کمر کوه را
چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را سرمه کش دل کنی
چارق درویش را بر سر سنجر کشی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت دل و جان به تصفیه و زنده کردن روح و جان انسانها میپردازد. او از معشوق میخواهد که بندگان را از سرکشی و غفلت رها کند و به زندگی جدیدی هدایت نماید. با تصاویری از هدایا و معجزات، او بر اهمیت عشق و ارتباط با عالم غیب تأکید میکند، تا جایی که از معشوق میخواهد به یاری آید و جانهای مرده را زنده کند. شاعر در نهایت نالهای از درون برمیآورد و از معشوق میخواهد که او را به سوی خویش بیشتر بخواند، زیرا او به شدت نیازمند وصل و محبت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
