

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۸
ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد
در قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینه
کو چو گلستان شدهست از نظر عبهری
گم شدهام من ز خویش گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگو
که من آوارهای گشته نهان چون پری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی وصف میکند که چگونه عشق و محبت در وجودش شعلهور شده و عمیقترین جنبههای عشق را به تصویر میکشد. او خود را در آینه عشق میبیند و این آینه را محلی برای انعکاس زیبایی و حقیقت میداند. در این مسیر، غم و حسرت نیز حضور دارند و شاعر از تجربیات عاشقانهاش میگوید. او به وجود شمس، بهعنوان منبعی از نور و معرفت، اشاره میکند و عشقش به او را بهطور خاص تبیین میکند. در نهایت، درخواست میکند که حقیقت عشق را بشناسند و در پی آن بروند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
