

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۹
ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی
جان مرا خوش بکش این نفس ار میکشی
کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست
زانک نظرخواه را تو به نظر میکشی
هر سحری مستمر منتظرم منتظر
زانک مرا بیشتر وقت سحر میکشی
جور تو ما را چو قند راه مدد درمبند
نی که مرا عاقبت بر سر در میکشی
ای دم تو بیشکم ای غم تو دفع غم
ای که تو ما را به دم همچو شرر میکشی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق اشاره میکند که محبت او مانند شکر است و تأثیر عمیقی بر عشاق دارد. او از معشوق میخواهد که جانش را خوش و شیرین بگیرد و میگوید که طاقت انتظار سحر را دارد چون عشق او زندگیاش را پر از شوق میکند. معشوق با نگاهی خاص، او را به سوی خود میکشد و به او زندگی و آرامش میبخشد، اما در عین حال، این کشش دلانگیز با درد و غم همراه است. شاعر به این نکته میپردازد که عشق، مانند دم و آتش، در زندگیاش جاری است و او را در هر لحظه تحت تأثیر قرار میدهد. در نهایت، شاعر به تضاد بین عشق و درد میپردازد و نشان میدهد که وجود معشوق چگونه میتواند امید و یأس را به هم بیفکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
