

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و اشتیاقش به معشوق سخن میگوید و احساس بیقراری خود را روایت میکند. او روز و شب را به انتظار وصال معشوق میگذراند و جان و دلش را در این راه فدای عشق میکند. در دنیای عشق، او لحظهها را پر از شور و شوق خود میسازد و هر زمان که از معشوق یاد میکند، حالش دگرگون میشود. شاعر به توصیف حالتی میپردازد که عشقش همچون نوشیدنی مستکنندهاش میکند و او را به حالتی شبیه به خمار میکشاند. عشقش او را در تمامی روزها و شبها غرق در انتظار کرده و او پیوسته به وعدهٔ وصالی میاندیشد که برایش عید است. در نهایت، او با چشمهای اشکبار خود از شدت عشق و تشنگی مینالد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
