

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۱
اگر مرا تو ندانی، بپرس از شبِ تاری
شب است مَحْرَمِ عاشق، گواهِ ناله و زاری
چه جایِ شب که هزاران نشانه دارد عاشق
کمینه اشک و رخِ زرد و لاغری و نَزاری
چو ابر، ساعتِ گریه، چو کوه، وقتِ تحمّل
چو آب، سجدهکنان و چو خاکِ راه، به خواری
ولیک اینهمه محنت، به گرد باغ چو خاری
درون باغ گلستان و یار و چشمهٔ جاری
چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در غزل به بیان عشق و فراق میپردازد و از حال و روز عاشقانی میگوید که در شب تار، گواه نالهها و زاریهای خود هستند. او از نشانههای عاشق بودن، همچون اشک، رخ زرد و لاغری میگوید و درد و رنج را با باغی در دل مقایسه میکند که در آن گلها و چشمهها جاری هستند. اگر کسی از دیوار باغ بگذرد و به چمن برسد، باید شکرگزار باشد، زیرا بهار دوباره به زمین برگشته و زندگی و شادابی به آن بازگشته است. در انتها، شاعر تأکید میکند که همه افراد در محبت و عشق به هم پیوند خورده و به یکدیگر مرتبط هستند و باید از هر گونه منفینگری پرهیز کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
