

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۲
چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی
چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو
مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو
چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو
چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به تبیین عشق و زیبایی میپردازد و عشق را چون نوری که از سلیمان میدرخشد، توصیف میکند. او از عدم وابستگی به دنیای مادی سخن میگوید و بیان میکند که در عشق، هیچ مرزی وجود ندارد. دلدادگی به محبوب او را به مقام فنا میرساند و از این رو حسرت و اندوه بیمعنا میشود. شعر تأکید دارد که عشق واقعی مانند کیمیایی است که میتواند انسان را به کمال برساند و او را از دنای مادی رها سازد. در پایان، شاعر نام شمس را ذکر میکند و از او میخواهد که در سرزمین عشق، بادهپاشی کند تا حالتی لطیف و بینظیر از عشق در انسان به وجود آورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
