

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰
خدایگان جمال و خلاصه خوبی
به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی
بیا بیا که حیات و نجات خلق توی
بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت
ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگها به یاقوتی
ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال میبخشی
بیا بیا که دوای هزار ایوبی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعای حضور خداوند و جمال الهی میپردازد و او را محوری برای حیات و نجات خلق میداند. او از خداوند میخواهد که بر زمین قدم بگذارد تا تیرگیها برطرف شود و زیبایی را به دنیا بیاورد. شاعر تأکید میکند که جمال و جلال الهی میتواند درمانگر دردها و مشکلات بشر باشد. همچنین به نوعی به ارتباط عاشقانه و عمیق خود با خداوند اشاره میکند و او را محبوبی میداند که باید مورد محبت و عشق قرار گیرد. در پایان، شاعر از شمس تبریز به عنوان نشانهای از این عشق و دلتنگی یاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
