

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱
به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی
بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی
هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی
چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدان
رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش
به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به سراغ موضوع پرواز روح و جستجوی حقیقت میرود. او اشاره میکند که فردی از قفس دنیا رها شده و به سوی عالم جان پرواز کرده است. این شخص با شکستن قفس و رهایی از محدودیتها، به جایی بیجایگاه و بیکران میرسد. همچنین، شاعر به زیبایی و اصالت روح اشاره میکند که در جستجوی حقیقت همواره در حرکت است و از تعلقات دنیوی فاصله میگیرد. در نهایت، او به سکوت و آرامش در دل این سفر روحانی تأکید میکند، زیرا به نزد یاری مهربان و بزرگوار رفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
