

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۲
چه باده بود که در دور از بگه دادی
که میشکافد دور زمانه از شادی
نبود باده به جان تو راست گو که چه بود
بهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست میطلبی ای دل سلیم از او
که راست نیست به جز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان
چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
ازانک راستی تو غلام آن کژی است
اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به طبایع و حالتهای مختلف عشق و وجود اشاره میکند. او با به کار بردن استعارههایی درباره باده، از شادی و سرمستی ناشی از عشق میگوید و به نقش راستگویی و صداقت در زندگی اشاره میکند. همچنین، به تناقضاتی که در عوالم مختلف عشق وجود دارد، میپردازد و هشدار میدهد که اگرچه دنیا پر از فریب و حیله است، باید به سادگی و صداقت پایبند بود. در نهایت، شاعر به مقام و منزلت شمس تبریزی اشاره میکند و او را منبع نور و الهام میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
