

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۳
ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی
ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی
چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی
اگر نه پرتو لطفت بر آب میتابید
به جای آب همه زهر ناب خوردندی
اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک
ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی
گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی
تموز و جمله نباتان او فسردندی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تأثیر و وجود خاصی میپردازد که محبوبش در زندگی انسانها دارد. او میگوید اگر خلق بوی محبوب را نمیبردند، به حسرت و جدایی میمردند. وجود نورانی محبوب باعث میشود که زندگی و طبیعت با طراوت و سرزندگی ادامه یابد. در غیر این صورت، همه چیز به زهر و سردی میگراید. اینجا شاعر به عواطف انسانی و پیوند عمیق آنان با عشق و محبوب اشاره میکند و بر لزوم درک و فهم راز عشق تأکید میورزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
