

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۴
منم که کار ندارم به غیر بیکاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشتهای شست دل در این دریا
نه ماهیی بگرفتی نه دست میداری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت
گلی به دست نداری چه خار میخاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
برو برو که گرفتار ریش و دستاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیکاری و بیهویتی خود اشاره میکند و از کارهای ظاهری دنیا بیزار است. او از تاریکی و فریب زمانه شکایت دارد و میگوید که در میانهٔ این دنیای پر از ریا، هیچ چیز واقعی نمیبیند. شاعر توصیه میکند که به جای درگیر شدن در ظواهر زندگی، باید به عشق و یاد معشوق روی آورد تا از غم و التهابات رهایی یابد. او به تأکید بر اهمیت دعا و زاری در عشق پرداخته و میخواهد که عشق را در دل داشته باشیم تا از تاریکیها فرار کنیم. در نهایت، او به قناعت بر افکار و کلمات خود میرسد و به این نکته توجه میکند که این دنیای فانی دیگر برایش اهمیتی ندارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
