

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۵
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر
که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی
تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما که مشارق شادیست
ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان به خواب میبینی
چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دعوت به پیوستن به خود کرده و به ما یادآوری میکند که در زندگی نظیر دوستی چون او نمیتوان یافت. او به تبیین جایگاه عشق و خدمت کردن به خداوند میپردازد و از زندگی مادی و زودگذر انتقاد میکند. شاعر بر این باور است که آگاهی و خرد، راهنما و شفابخش است و نباید به ظواهر دنیا وابسته شد. او در انتها به این نتیجه میرسد که سعادتمندی واقعی در نزدیکی به خالق و دوری از حرص و طمع است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
