

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۵۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
فرشتهای کنمت پاک با دو صد پر و بال
که در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونهست جان رسته ز تن
فشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند
تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همیانداخت
تو را کند به عنایت از آن سپس سپری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و حال خوش ناشی از وصال میپردازد. او میگوید که میخواهد محبوبش را به حالت پاکی و فرشتگی درآورد و از غم آزاد کند. در تصویرسازیهای خود، از دلایل شادی و معانی عمیق وجود میگوید، و به وصف حالاتی میپردازد که انسان را از قید و بندهای دنیوی رهانیده و به وصال و نزدیکی با حقیقت میبرد. شاعر با ذکر تصاویری از نوشیدن و نشئگی به شادی و سرمستی ناشی از عشق و نزدیکی به معشوق اشاره دارد و در نهایت به جمال و عظمت الهی و اثرات آن در زندگی عاشقانه خود تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
