

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱
اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
وگر به یار رسیدی، چرا طرب نکنی؟
وگر رفیق نسازد، چرا تو او نشوی؟
وگر رباب ننالد، چراش ادب نکنی؟
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی
چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی؟
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست
عجب توی که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی، چرا سیاه دلی؟
که تا دگر هوس عقدهٔ ذنب نکنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به مخاطب خود تذکر میدهد که اگر یار ندارد، چرا به دنبال اوست و اگر یاری یافته، چرا شاد و مسرور نیست. او از بیعملی و کاهلی شکایت میکند و یادآور میشود که انسان باید به جای تردید و درنگ، به وحدت و حقیقت روی آورد. شاعر همچنین به اهمیت عشق و دعا در زندگی اشاره میکند و میگوید که هر انسانی باید به پیگیری اهداف روحانی و معنوی بپردازد. در نهایت، مولانا به این نکته میپردازد که اگرچه زندگی در چالشها و مشکلات است، باید به عشق و سیر و سلوک ادامه داد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
