

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱
اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
وگر به یار رسیدی، چرا طرب نکنی؟
وگر رفیق نسازد، چرا تو او نشوی؟
وگر رباب ننالد، چراش ادب نکنی؟
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی
چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی؟
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست
عجب توی که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی، چرا سیاه دلی؟
که تا دگر هوس عقدهٔ ذنب نکنی
مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری
که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی
