

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۲
اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
وگر شراب نداری چرا خبر نکنی
وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی
ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی
وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی
ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند
چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از معشوقی سخن میگوید که در مستی و خوشی است و از او خواسته میشود که خود را از این حال جدا نکند و در ارتباط با عشق و زیبایی باقی بماند. او به قدرت عشق، نور و جمال اشاره میکند و میپرسد که چرا معشوق از آنها بهرهبرداری نمیکند تا تمام جهان را از زیباییاش پر کند. از این رو، شاعر به عشق، خوشی و عیش همراه با فقر و بیاعتباری دنیوی تأکید میکند و امیدوار است که معشوق این حس شگفتانگیز را در خود بوجود آورد و از آن به فضای اطرافش انتقال دهد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که زیبایی و شادی خود را به رخ دیگران بکشد و دنیا را با عشق و هنر خود آکنده کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
