

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۱
دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
تو دلبری نه دلی لیک بهر حیله و مکر
به شکل دل شدهای تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی
ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد چو پر و بال ویی
نظر چرات نبیند چو مایه نظری
چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند
خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از ویژگیهای والای معشوق سخن میگوید و به ناپایدار بودن دنیا تأکید میکند. او از زیبایی و شکوه معشوق، که او را بالاتر از هر کمال و دانشی میداند، یاد میکند و تبیین میکند که چگونه هر چیزی در این دنیا در برابر او ناچیز است. شاعر بر این باور است که هیچکس نمیتواند به کمال و زیبایی معشوق دست یابد و در نهایت از فانی بودن خود سخن میگوید و میخواهد که در عشق معشوق گمشود. در انتها، به کمال وجود شمس تبریزی اشاره میکند که فراتر از اصطلاحات و مفاهیم محدود انسانی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
