

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۱
تو چنین نبودی تو چنین چرایی
چه کنی خصومت چو از آن مایی
دل و جان غلامت چو رسد سلامت
تو دو صد چنین را صنما سزایی
تو قمرعذاری تو دل بهاری
تو ملک نژادی تو ملک لقایی
فلک از تو حارس زحل از تو فارس
ز برای آن را که در این سرایی
دل خسته گشته چو قدح شکسته
تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به وصف محبوبی میپردازد که زیبایی و جذبهاش بینظیر است و بهنوعی نماد همه چیزهای خوب و دلانگیز است. او میگوید که محبوبش باید پرچمدار شادی و امید باشد و دلها را از غم برهاند. شاعر در عین حال احساس ناامیدی را نیز بیان میکند و از محبوب میخواهد که رهایی بخش دل خستهاش باشد. او به تنهایی و سرگشتگی خود اشاره میکند و از محبوب میخواهد که وی را به راه هدایت کند. غزل بهنوعی ترکیب حس عشق، شادمانی و ناامیدی را در خود دارد و شاعر سعی در برقراری ارتباطی عمیق با محبوب دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
