

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۳
نه ز عاقلانم که ز من بگیری
خردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!
نخرم فلک را، بدو حسبه والله
من اگر حقیرم، نکنم حقیری
چو گشاده دستم، چو ز باده مستم
بده ای برادر قدح فقیری
نه حیات خواهم، نه زکات خواهم
که اگر بمیرم، نکنم امیری
چو تو عقل داری، بگریز از من
هله دور از من، مکن این دلیری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از فقدان خرد و درک انسانی خود سخن میگوید و بر این باور است که از خردمندان نیست و خود را در موقعیتی حقیر میبیند. او با حال و هوای مستی و آزادی، خواهان ارتباط و محبت از دیگران است و به برادرش میگوید که به او احسان کند. شاعر از ارزشهای دنیوی چون زندگی و زکات فاصله میگیرد و به دوری از عقلانیت دعوت میکند، زیرا اعتقاد دارد که عشق و الطاف الهی بالاتر از این مسائل است. او در نهایت به زیبایی میرسد و از ساقی میخواهد که شراب لطیف و دلانگیز بیاورد تا از غم و اندوه دور شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
