

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴
عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
نیکو نگر که منم آن را که مینگری
من نزل و منزل تو من بردهام دل تو
گر جان ز من بِبُری واللَّه که جان نَبَری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منم
زین دام بیخبری چون دانه میشمری
دوری ز میوه ما چون برگ میطلبی
دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست
زین حشر بیخبرند این مردم حشری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و ارتباط عمیق با معشوق میپردازد و خود را در مقابل او معرفی میکند. او به معشوق میگوید که وجودش تماماً به او وابسته است و حتی اگر جانش هم گرفته شود، باز هم چیزی از او کم نمیشود. شاعر با اشاره به عالم روح و جسم، به مسأله تعالی روح و روحانیت در قیامت اشاره میکند و اعتقاد دارد که روح در حال پرواز است و انسانها از حقیقت و زیبایی عالم غافلاند. او به خواننده یادآوری میکند که باید از دنیای مادی فراتر رفته و به افقهای روشن دست یابند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
