

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵
در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند
املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود
تو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو
کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما
بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و لطف الهی میپردازد و تأثیر آن را بر زندگی انسانها مورد بررسی قرار میدهد. او بیان میکند که حتی در زمان قهر نیز، رحمت خداوند شامل حال بندگان است و محبت او هیچگاه فراموش نمیشود. شاعر خود را وابسته به این نعمتها میداند و از این که با خداوند صحبت کند، احساس رهایی میکند. او همچنین به موانع وجود انسان اشاره میکند و میگوید که جسم انسان حجاب جان اوست، اما پیوسته به یاد خدا و محبتهایش است. در نهایت، این ارتباط با خداوند را مقدس و ارزشمند میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
