

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶
دلا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان آتشینم به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من بدیدی نشانها
کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
تو آب حیاتی که در تن روانی
تو آن نازنینی که در غیب بینی
نگفتند هرگز تو را لن ترانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شوق خود به معشوق سخن میگوید و به بیان حالتهای درونیاش میپردازد. او در شور و حال آتشین خود، از دل کندن برای عشق و جان دادن به معشوق سخن میگوید و به بزرگی و عظمت معشوق اشاره میکند. شاعر معشوق را به عنوان منبع حیات و موجودی غیبی توصیف میکند که در هر حالتی حضور دارد و نمیتوان او را از یاد برد. همچنین بر اهمیت و یگانگی عشق تأکید میکند و به دوستانش میگوید که عشق واقعی فراتر از ظواهر است و تنها معشوق، جان واقعی را میسازد. در نهایت، با دعوت از شمس تبریز، به گشودن گرههای فکری و دینی اشاره دارد و بر روشنایی و شناخت واقعی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
