

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۷
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
درآ در خرابی چو تو آفتابی
چه گویی دلم را که از من نترسی
ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده برانداز پرده
که عمریست ای جان که اندر حجابی
چو پرده برانداخت گفتم دلا هی
به بیداریست این عجب یا به خوابی
بگفتم زمانی چنین باش پیدا
بگفتا که شاید ولی برنتابی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از عشق و اثری که بر قلبش گذاشته میگوید. او به عشق خود مانند آفتاب در خرابی دل اشاره دارد و از ترس نداشتن دل میگوید. شاعر با اشاره به حالتهای گوناگون دل و احساساتش، به بیان اسرار عشق و تاثیر آن بر زندگی میپردازد. او همچنین به شمس تبریز، به عنوان کلید گشایش درهای عشق، اشاره کرده و از او میخواهد که از پردهها بیرون بیاید تا حقیقت را بهتر درک کند. غزل در نهایت بر اهمیت عشق و رابطه عمیق با حقیقت تمرکز دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
