

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳
حدی نداری در خوش لقایی
مثلی نداری در جان فزایی
بر وعده تو بر نجده تو
که م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانه
رفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدم
آن قرص مه را کی مینمایی
ماهی کمالی آب زلالی
جاه و جلالی کان عطایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شوق و انتظارش برای وصال معشوق سخن میگوید و به ویژگیهای او پرداخته است. او در جستجوی دیدار معشوق، زندگی را از اهل زمانه جدا کرده و به خانهاش رفته است. شاعر از تجربیات روحانی و حسی خود میگوید و به جنگی درونیاش اشاره کرده که بین عقل و احساساتش در حال وقوع است. او به تصویرسازی از معانی عمیق مانند آب و زندگی میپردازد و تأکید میکند که زندگی و نوشیدن معشوق برای او اساسی و حیاتی است. در نهایت، او بر گدایی در برابر پروردگارش تأکید دارد و از رشد روحانی خود سخن میآورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
