

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴
تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به توصیف ماهیت جان و الهام میپردازد. او میگوید که جان، سرشار از آگاهی و بیخیالی است و باید فکرت را از اندیشههای زائد دور کرد. مولانا اشاره میکند که فکرت ممکن است به موانع و حیرت بینجامد و پیوسته به دنبال معرفت حقیقی و صفا باشد. به نقل از مجنون، او به انسانها پیشنهاد میکند که از قید و بندهای فکرت رها شوند و به وضعیت عشق و حالتی عارفانه برسند. این عشق و حال، نه تنها زندگی را معنا میبخشد بلکه قدرتی میدهد که از عدم به هستی برسند. در نهایت، مولانا یادآوری میکند که تنها صانع اصلی هستی وجود دارد و ما باید به سکوت و آرامش درونی برسیم بیآنکه بیش از حد سخن بگوییم.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
