

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۳
غدرالعشق فزلت قدمی
مزجالفرقة دمعی بدمی
و حنیالقلب بما اورثنی
ندما فی ندم فی ندم
کره الحب وجودی و نأی
اسفا لیت وجودی عدمی
و سقیالصب و قد اسکرنی
شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا میدانم
نی ام ای دوست، بدان حد عجمی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و حسرت عشق سخن میگوید. او از غم جدایی و غدر عشق احساس دلتنگی و ندامت میکند و زندگی را مانند عدم میبیند. با توصیف محبت و کردههای خود، از دوست میخواهد که به او رحم کند و او را آسیب نرساند. شاعر میداند که زیبایی محبوبش غیرقابل دسترس است و خود را در مقابل او حقیر و ناچیز احساس میکند و در انتها از محبوب میخواهد که او را که در دام عشق گرفتار شده، مورد محبت قرار دهد و از درد او بکاهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
