

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵
درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی
کن کالقدح مذیقا للقوم فیالقیام
عقل تو پایبندی، عشق تو سربلندی
العقل فیالملام والعشق فیالمدام
الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزام
والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام
معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نی
هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف حال و هوای عشق و مستی میپردازد. شاعر عشق را به عنوان نیکنامی معرفی کرده و از دلمشغولیهای عقل در برابر شور و شوق عشق سخن میگوید. او به معشوق میگوید که در واقع جز خون او نیست و این عشق او را دچار شوق میکند. شاعر از خواننده میخواهد که از اندیشههای بیهوده فاصله بگیرد و خود را به مستی عشق بسپارد. در انتها، شاعر تبریز را به عنوان منبع نور و روشنی ستایش میکند و از یک زندگی شاداب و مستغرق در عشق و باده سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
