

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۲۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۳
طیبالله عیشکم، لا اوحشالله من ابی
لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی
سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی
سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم
نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران او
زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمعالله بیننا
خفرات اتیننا، بجمال و غبغب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای عاشقانه و شکرگزاری خود میپردازد. او از مهتابی که نشانهٔ زیبایی و نور است نام میبرد و از نیاز به همنشینی و گفتوگو با عزیزانش سخن میگوید. دلمشغولیها و تنگناهای دنیوی را رها کرده و به عشق الهی و وصال میاندیشد. در ادامه به جامی که جان را از زحمتها رها میسازد اشاره میکند و بیان میکند که چگونه عشق او همه چیز را زنده میکند و او را از دنیا و اسباب آن رها میکند. در نهایت، شاعر به پاکی روح و ارتباط نزدیک با معشوق و عدم تشتت در فکر و دل اشاره مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
