

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۵۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
در این جو دل چو دولاب خرابست
که هر سویی که گردد پیشش آبست
وگر تو پشت سوی آب داری
به پیش روت آب اندر شتابست
چگونه جان برد سایه ز خورشید
که جان او به دست آفتابست
اگر سایه کند گردن درازی
رخ خورشید آن دم در نقابست
زهی خورشید کاین خورشید پیشش
چو سیماب از خطر در اضطرابست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با استفاده از تصاویری از طبیعت و سایه، به بررسی وضعیت روحی و معنوی انسان میپردازد. او دل انسان را به دولابی تشبیه میکند که هر چه به جلو میرود، احساس تشنگی و نیاز به معرفت بیشتر را در خود حس میکند. این احساسات و تجربیات باعث میشود که انسان در جستجوی نور و آفتاب باشد، اما سایه و غبار وجودش او را محاصره کردهاند. شاعر به عدم ثبات و ناپایداری زندگی نیز اشاره میکند و میگوید که در میان اینهمه رنج و جدایی، خنده و شادمانی عاشقان به نوعی شگفتی تبدیل میشود. در نهایت، مولانا به انسان هشدار میدهد که سکوت در برابر مسائل عمیقتر زندگی، از آفات بصیرت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
