

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲
من سر نخورم که سر گرانست
پاچه نخورم که استخوانست
بریان نخورم که هم زیانست
من نور خورم که قوت جانست
من سر نخوهم که باکلاهند
من زر نخوهم که بازخواهند
من خر نخوهم که بند کاهند
من کبک خورم که صید شاهند
بالا نپرم نه لک لکم من
کس را نگزم که نی سگم من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تفکرات و دغدغههای خود میپردازد و بر انتخابهای صحیح در زندگی تأکید میکند. او بر این باور است که باید به خوراکیهایی بپردازد که جان و روح او را تغذیه کند و از چیزهایی که زیانآور هستند دور بماند. او از غرایز و خواستههای دنیوی فاصله میگیرد و به عشق و زیباییهای معنوی روی میآورد. همچنین، شاعر در تلاش است به عدالت و انصاف در روابط اجتماعی اشاره کند و درخواست میکند که بینش و محبت دستکم به او داده شود، تا او بتواند از زندگی واقعی و خوشیهای آن بهره ببرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
