

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳
گر مینکند لبم بیانت
سر میگوید به گوش جانت
گر لب ز سلام تو خموش است
بس هم سخن است با نهانت
تن از تو همیکند کرانه
جان بگرفته است در میانت
صورت اگرت چو تیر انداخت
جانش بکشید چون کمانت
هرچ از تو نهان کند بگوید
در گوش ضمیر رازدانت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان ارتباط عمیق میان عشق و معشوق میپردازد. او میگوید که اگر لبش به بیان عشق ناتوان باشد، دل و جانش به خوبی از محبت معشوق خبر میدهند. جمال معشوق به قدری نافذ است که جان را خیره میکند و صحبتهای پنهانی او در دل عاشق همیشه مشهود و محسوس است. همچنین، شاعر به وجود چالشها و امتحانهای عشق اشاره میکند که در باطن وجود دارد و میگوید که سکوت و غم عشق، نشانهای از این کشش و ارتباط عمیق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
