

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹
ای کرده میان سینه غارت
ای جان و هزار جان شکارت
جز کشتن عاشقان چه شغلت
جز کشتن خلق چیست کارت
میکش که درست باد دستت
ای جان جهانیان نثارت
بس کشته زنده را که دیدم
از غمزه چشم پرخمارت
بس ساکن بیقرار دیدم
در آتش عشق بیقرارت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شور و حال عاشقانه میپردازد و از معشوقی سخن میگوید که در دل عاشقان غارت کرده است. او به معشوق میگوید که تنها کارش کشتن دلها و عاشقان است و از آن میخواهد که با این افسون، زندههایی که در آتش عشق میسوزند را نیز در آغوش بگیرد. در این میان، شاعر به عمیقترین احساسات عاشقانه و شیفتهگی خود اشاره میکند و به عشق به عنوان قدرتی ناب و تغییر دهنده زندگی مینگرد. زندگی و جان عاشقان در پیوستگی با خاک معشوق قرار دارد و او از معشوق میخواهد که عاشقان را در عشق خود غرق کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
