

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸
رستم از این نفْس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی پردهٔ آن نغز منی
کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
بر دِه ویران نبود عشر زمین کوچ و قَلان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
مولانا در این شعر دربارهی رهایی از خواستههای نفسانی، بیاهمیت بودن قافیه و قالبهای شعری، ارزش سکوت در برابر سخن، و رسیدن به حقیقت الهی صحبت میکند. او میگوید که دیگر از نفس و هوسهای دنیا خسته شده و فقط به فضل خدا تکیه دارد. همچنین، تأکید میکند که قالبهای شعری مثل قافیه و وزن، اصل نیستند و حقیقت شعر در معنا و تجربهی عرفانی نهفته است. در نهایت، او سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهد، زیرا حقیقت در خاموشی پنهان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
