

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴
در دو جهان لطیف و خوش، همچو امیر ما کجا
ابروی او گره نشد، گرچه که دید صد خطا
چشم گشا و رو نگر، جرم بیار و خو نگر
خوی چو آب جو نگر، جمله طراوت و صفا
من ز سلام گرم او، آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او، آب شوند سنگها
زهر به پیش او ببر، تا کندش به از شکر
قهر به پیش او بنه، تا کندش همه رضا
آب حیات او ببین، هیچ مترس از اجل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به ستایش و تمجید از عشق و مقام والای آن میپردازد و نشان میدهد که در عالم وجود هیچچیز به اندازهی عشق و جذبهی الهی ارزشمند نیست. به تصایر و نشانههای زمینی اشاره میشود تا بر روح لطیف و شفاف عشق تأکید کند. مولانا از قدرت و تأثیر عشق بر دلها و روحها سخن میگوید و میخواهد شنونده بفهمد که چگونه عشق میتواند انسان را به مقامهای عالی برساند و زندگی را به طراوت و شکوه بدل کند. او از بلندی عشق و پیوند آن با حقیقت سخن میگوید و پاسخ دعاها را در سایهی عشق الهی میستاید. به همین ترتیب، احساسات انسانی همچون توبه و امید نیز در این شعر جلوهگری میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
