

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶
گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهست
از عشق برنگردد آن کس که دلشدهست
مه نور میفشاند و سگ بانگ میکند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بدهست
کوهست نیست که که به بادی ز جا رود
آن گله پشهست که بادیش ره زدهست
گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق
کری گوش عشق از آن نیز قاعدهست
ویرانی دو کون در این ره عمارتست
ترک همه فواید در عشق فایدهست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و تبعات آن میپردازد و تأکید میکند که عشق واقعی هرگونه انتقاد و همچنین ملامتها را نادیده میگیرد. او بر این باور است که در عشق، ویرانی و خالیشدن از همه قیود، خود به نوعی ساخت دوباره و ساخت حقیقتی جدید است. مولانا عشق را برتر از همه قواعد و موانع میداند و از نابودی نفس و خودخواهی در این مسیر سخن میگوید. در نهایت، او به عوالم مستی و ناچیزی در عشق اشاره میکند و کیفیت صحبت و نظم را در این حالت بیاهمیت میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
