

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی
کو سر دل بداند و دلدار نازکست
چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کن
بسیار هم مکوش که بسیار نازکست
گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو است
گر نی به وقت آی که اسرار نازکست
دل را ز غم بروب که خانه خیال او است
زیرا خیال آن بت عیار نازک است
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و نازکی محبوبش پرداخته و هشدار میدهد که نباید به آسانی به چهرهاش دل بست، زیرا او بسیار نازک و حساس است. او میگوید که دل نباید در خیال این معشوق بماند، چرا که او خود جذب نازکیها و حساسیهاست. در ادامه، از آرزوهای انسانی و خطرات دلبستگی به باورهای نازک سخن میگوید و به بازتاب خاطرهای شخصی خود از این رابطه اشاره میکند. در نهایت، شاعر با تأکید بر الهام از شمس دین تبریزی، به احساسات لطیف و پیچیدهای از عشق و دلباختگی میپردازد، و میفهماند که نباید به ظواهر و نازکیها توجه کرد، زیرا در حقیقت آنچه مورد عشق است، فراتر از ظاهر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
