

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸
امروز روز نوبت دیدار دلبرست
امروز روز طالع خورشید اکبرست
دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک
امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست
از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن
کانها به او نماند او چیز دیگرست
هر کس که دید چهره او نشد خراب
او آدمی نباشد او سنگ مرمرست
هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود
در چشم صادقان ره عشق کافرست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به دیدار معشوق میپردازد و لحظهای شگفتانگیز را توصیف میکند که دلبر در آن حاضر است. او بر این نکته تأکید میکند که معشوق فراتر از زیباییهای ظاهری است و عشق او چنان عمیق و والا است که تنها انسانهای واقعی میتوانند آن را درک کنند. شاعر از بادهٔ لب معشوق سخن میگوید و عشق را به عنوان نیازی ضروری معرفی میکند که هر فردی باید به آن توجه کند. در انتها، با اشاره به شمس تبریزی، او عشق را به عنوان پادشاهی عظیم و بیهمتا میستاید و بر آتش عشق تأکید میکند که فراتر از سخنهاست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
