

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست
ای آنک سالها صفت روح میکنی
بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست
در دیده میفزاید نور از خیال او
با این همه به پیش وصالش مکدرست
ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال
هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست
دل یافت دیدهای که مقیم هوای توست
آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف جمال و زیبایی معشوق میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که زیبایی حقیقی فراتر از صفات ظاهری است. او از عشق و شوق به وصال معشوق سخن میگوید و مینویسد که دلها و چشمها در انتظار دیدار او سرشار از نور و امید هستند. شاعر همچنین به بیان تجربیات معنوی و عشقهای عمیق اشاره میکند و بیان میکند که حتی در سختیها و مشکلات، عشق معشوق همچنان شفا دهنده است. در نهایت، او با اشاره به شخصیت شمس، به شگفتی و زیبایی معشوق میافزاید و بر این تأکید دارد که رنج به خاطر عشق، کمتر از ناله و غم میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
